سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
ذوالفقار

این همه حرف های الکی !!!

دوستی اینترنتی

این همه حرف های الکی نزنید ؛ دلتان می آید شبکه به این خوبی ؟ این قدر سریال های جالب را رها کرده اید و چسبیده اید به این نکات بسیار کوچک ؟ برو بابا ما همه که خانوادگی نگاه می کنیم . اصلا دلمان می خواهد به تو چه ؟

بله ، شما خانوادگی نگاه می کنید و در ظاهر هیچ مشکلی هم احساس نمی کنید ، ولی تاثیری که بر شما و مخصوصا فرزندانتان القا می شود ، نتایجی دارد که کم کم قبح این مسایل را در خانه شما از بین برده و علاوه بر ایجاد فساد در جامعه شما را نسبت به خانواده تان ، بله ، نسبت به خانوادتان بی غیرت و بی اعتنا می کند .

پس به ادامه مطلب توجه کنید :

شبکه فارسی وان در یکی از سریال های خود با پرداختن به موضوع دوست یابی، مادری را نمایش می داد که از طرف تمامی اطرافیان وادار به داشتن رابطه با مردان می‌شود.

در این برنامه در دیالوگ های فراوانی با تاکید بر دوست یابی اینترنتی و اینکه از طریق اینترنت می توان بهترین مردها را برای دوستی با خانم ها انتخاب کرد، بازیگران تلاش می کردند تا برای مادر داستان، مردی را متناسب با وی نه برای ازدواج بلکه برای دوستی پیدا کنند.

در قسمتی از سریال یکی از بازیگران خطاب به فرزندان آن خانه گفت: شما به مادرتان تفهیم کنید که دوست یابی اینترنتی راه خوبی برای پیدا کردن مردان مناسب است.

گفتنی است شبکه فارسی وان در اغلب سریال هایش از گذشته تاکنون تاکید فراوانی در غالب موضوعات مختلف بر دوست یابی دختران و پسران از طرق گوناگون داشته است اما پرداختن به دوست یابی برای مادران از سوی فرزندان مطلب جدیدی بود که به تازگی در شبکه فارسی وان مطرح شد.

ما هنوز هم چشمها و گوشهایمان بسته است . برو و بگذار فیلم مان را تماشا کنیم !

منبع : reshadat


نوشته شده در تاریخ جمعه 90/9/4ساعت 10:56 عصر توسط سلمان نظرات ( ) |

حد و مرز استقامت ...

شهید آیت الله غفاری رضوان الله تعالی علیه از علمای بزرگی بود که بدلیل استقامت در راه حق و مبارزه علیه طاغوت و حقگویی و شهامت فوق العاده اش در دفاع از حضرت امام خمینی(ره)، از سوی ساواک رژیم منحوس پهلوی دستگیر و در زیر شکنجه به شهادت رسید.فرزند آن شهید می گوید: پدر را در آخرین ملاقات،کشان کشان با پاها و دستهای شکسته در حالی که بیش از یکی دو دندان در دهانش باقی نمانده بود و سراسر صورت و اندامش زیر شکنجه های وحشیانه در هم کوبیده شده بود، روی زمین کشیده ، پشت میز ملاقات آوردند. بیش از یکی دو جمله میان ما رد و بدل نشد. او گفت: تصور نمی کنم دیگر یکدیگر را ببینیم...صحبت را به امام موسی بن جعفر (ع) کشاند و چون نتوانست قطره های اشکش -را که هیچ کس را جز خدا لایق دیدن آن نمی دانست- با دستانی که بخاطر شکسته شدن استخوان هایش قدرت بالا آمدن نداشتند، بزداید،سر را پائین آورد و به کمک زانوان در هم کوبیده اش آن قطرات پاک را از گوشه ی چشمانش سترد....با دیدن آن صحنه با اعتراض از آنجا بیرون آمدیم . فردای همان روز شنیدیم که ساعت 2 بعدازظهر 7 دی 1353 پدر از محیط رنج آوری که آخرین مرحله ی امتحان بندگی را در آن گذراند، آسوده شده و به وصال معبود رسیده است...
پس از شهادت آیت الله غفاری(ره) مشخص شد که ساواک برای شکنجه ی آن بزرگوار، پاهایش را در روغن زیتون داغ سوزانده و بخش هایی از پوست بدن آن شهید را نیز سوزانده و کنده اند، اما با این وجود، نه تنها آن شهید،کوچکترین کرنشی در مقابل ظالمان نکرد، بلکه در دفاع از انقلاب و امام خمینی(ره) جملاتی را بر زبان راند که ساواک، چاره ای جز شهادت ایشان ندید...
                                                                                       

ماجرای استقامت و مردانگی آیت الله شهید غفاری و بسیاری دیگر از علمای راستین تشیع، درسی بزرگ برای همگان است تا حد و مرز استقامت و پایداری و آزمایش الهی را درک کرده و خود را برای دفاع از دین و ارزشها تا سرحد جان، آماده کنند.
در واقع، درس اصلی محرم و پاسداشت شهدای بزرگ اسلام از سیدالشهداء علیه السلام تا شهدای معاصر، درس ایستادگی و استقامت در راه دین و تحمل شدائد و سختی هاست و اینکه بدانیم اسلام و انقلاب، با چه مرارت و سختی بدست ما رسیده و چگونه باید از آن پاسداری کنیم..
.

 


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 89/10/21ساعت 5:46 عصر توسط سلمان نظرات ( ) |

این ما بیت الماله ، نباید خراب بشه!

یک هفته بعد از شروع عملیات والفجر 4 ،تیپ عمار می خواست دوباره روی قله،عملیات کند. آن شب هوا خیلی سرد بود. طبق نقشه ی مهدی خندان،فرمانده ی تیپ، باید از معبر می گذشتیم و کانی مانگا را دور می زدیم . احتمال موفقیت در عملیات خیلی زیاد بود. فرمانده گفت: اگر تخریب چی ها را برای گذشتن از میدان مین بفرستیم، کار به صبح می کشه و عراق زمین گیرمون می کنه. یکی از بچه ها گفت: آقا مهدی! من می خوابم روی مین،شما رد بشید! مهدی گفت: اسمت چیه ؟پسره گفت: کامبیز روانبخش. این را گفت و پیراهنش را کند. مهدی گفت: چرا پیراهنت را در میاری؟ و آن پسر گفت: این مال بیت الماله ،نباید خراب بشه. این پسر بچه خوابید روی مین، یکی هم بغل دستش خوابید. اول، مهدی آهسته رد شد. بعد، یکی یکی بچه ها رد شدند. کمتر از یک گروهان که رد شد، وزن یکی از بچه ها سنگین بود. وزن او و بچه هایی که خوابیده بودند از حد نصاب بیشتر شد و یک دفعه، مین عمل کرد. هر سه درجا شهید شدند...


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 89/10/21ساعت 5:42 عصر توسط سلمان نظرات ( ) |

پا در رکاب حسین زمان

محرم امسال را در حالی آغاز کرده ایم که ملت حسینی ایران با تمسک به مکتب خونین آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام و با استعانت از همان مسیری که انقلاب عزیز اسلامی را با آن به پیروزی رساند، دستاوردهای بسیار بزرگی را نصیب خود ساخته است.
فقط کافی است وضعیت کشور را از محرم سال گذشته تاکنون با نگاهی گذرا مورد توجه قرار دهیم تا عظمت این ملت و اوج وضعیت مبارکی را که در آن قرار گرفته ایم، متوجه شویم.
در سال گذشته، در اوج دوران فتنه و غوغاسالاری دشمنان داخلی و خارجی، عاشورای 88 به گونه ای دیگر رقم خورد و میزان کینه و عداوت دشمنان با نظام و انقلاب و مکتب اباعبدالله(ع) برای همگان مشخص گشت و از آنجا بود که حماسه های بزرگ ملت ایران در 9 دی و 22 بهمن رقم خورد و در ماه های بعد نیز، پیروزیهای هسته ای و مقاومت جانانه در مقابل تحریم و ایستادگی در مقابل دنیای کفر و محبوبیت روزافزون در جهان اسلام ،یکی پس از دیگری رقم خورد.
و این، خاصیت و ثمره ی محرم و عاشوراست. عاشورا همواره همچون رودی پرخروش در بستر زمان، حرکت ساز و تحول آفرین بوده است و صد البته رسوا کننده ی دشمنان و در هم کوبنده ی منافقان.
و اکنون در محرم امسال، گرچه از فتنه و فتنه گران خبری نیست و اوباش و یزیدیان 88 در اوج انزوا و ناکامی بسر می برند، اما حسین زمان، با تاکیداتی بی نظیر و جدی، بر موضوع فتنه و ریشه های آن تمرکز کرده و همگان رابه بازخوانی و عبرت گیری از آن مسئله وهوشیاری وآمادگی در برابر فتنه های بزرگترآینده فرامی خواند.
آری...درس محرم و عاشورا، درس تبعیت و فرمانبرداری از مولا و مقتدا در وقت لازم و آمادگی برای جانفشانی در راه اسلام است.
                                                                                    

محرم به ما می آموزد که منافقان و دشمنان اسلام، در عین هیاهو و جولان، همچون حباب و کف روی آب هستند و حق و حقیقت و صداقت و آزادگی بر تمامی نمادهای شیطانی قدرت طلبان پیروز خواهد شد...
محرم فرصتی است تا اهل بصیرت، در عین عزاداری برای سالار شهیدان(ع) و اصحاب پاکش و در اوج توجه به زوایای واقعه ی جانسوز کربلا، بر اساس حدیث(کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا) جایگاه خود و جبهه و سپاه اسلام و لشکر یزید و یزیدیان را تشخیص داده و خود را برای همراهی و جانفشانی در مسیر مقدس اباعبدالله در مقطع کنونی آماده سازند...
و محرم موقعیتی است بسیار مناسب و مغتنم برای بازشناسی معارف بلند و عمیق اسلام انقلابی و تمیز دادن آن از اسلام متحجرین و قاعدین. چرا که حسین(ع) مظهر شجاعت و استقامت و جانفشانی و حرکت و جهاد در مقابل کژی ها و ناراستی های زمان خود بود و قاتلان آن بزرگوار را عموما متحجرینی تشکیل می دادند که زرق و برق دنیا و چرب و شیرین آن، همگی آنها را به مقاتله با فرزند زهرا(س) کشانده بود...
خداوندا، ما را از پیروان راستین حسین(ع) و یاوران دین عزیزت قرار ده...
.

 


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 89/9/29ساعت 8:31 عصر توسط سلمان نظرات ( ) |

ماه حرام

محرم

حال و هوایی آشنا دوباره سراسر وجودمان را فراگرفته است ؛ تکیه ها علم شده اند ، مساجد و محله ها سیاه پوش شده است و همین طور مردم .

دوباره ماه محرم است . ماهی که به مراسم سوگواری سید الشهدا می رویم و به یاد مصیبت های وارده در این ماه بر پاک ترین انسان ها گریه و عزاداری می کنیم . ولی آیا تنها وظیفه ما نسبت به این ماه عزاداری است ؟ یعنی عاشورا رقم خورد که امروز تکیه ها برپا شوند و مراسم های عزاداری برگزار شوند ؟

تا حدود دویست یال پیش ، عزاداری در ایران به گونه امروزی نبوده است . در گذشته عالمان که اطلاعات بیشتری نسبت به عوام داشتند ، در ماه محرم بر منبر ها می رفتند و حوادث رخ داده در عاشورا و قبل و بعد آن را برای مردم تشریح میکردند و در آخر کار بخشی را به روزه خوانی و ذکر مصیبت می پرداختند . اما دشمنان نمی خواهند این راه صحیح باقی بماند . انگلستان که مهم ترین حامیان و پشتیبان سلسله قاجار بوده است با تحلیل این مورد به نتیجه می رسد که این آگاهی به ضررش خواهد بود . بنابراین شروع به تغییراتی در ساختار عزاداری ها کردند تا در نهایت به شکل مراسم عزاداری امروز در آمده اند که انگار تنها هدف مداحان و سخنرانان در آوردن اشک مردم است و بس .

ولی این راه صحیحی نیست . باید ماجرای عاشورا برای همه تشریح شود . باید عبرت های عاشورایی در ایم مراسم ها برای مردم گفته شوند .

مطمئناً تنها هدف و وظیفه ما نباید عزاداری باشد . باید در این ماه فکر کنیم ، آگاه باشیم . در مراسم عزاداری برای نحوه ی شهادت شهدای عاشورا گریه نمی کنیم . برای راه امام حسین ، برای معرفت امام حسین گریه می کنیم .

قبل از این که امام حسین کشته شود ، راه او کشته شده بود ، هدف او کشته شده بود . مگر امام حسین نمی دانست که در این سفر کشته خواهد شد ، پس چرا آن را ادامه داد ؟ هدف امام حسین چیزی بالا تر از این ها بود . هدف حفظ اسلام و تفکر اسلامی بود که سرپرستی آن پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام (ص) به دست کسانی افتاده بود که دشمنی دیرینه ای با اسلام داشته اند .

دوستان من ، برای عزاداری های خود در این ماه ، مجالسی را انتخاب کنید که دارای چنین خصوصیاتی باشند . مراسمی که عبرت های عاشورایی و حوادث قبل و بعد آن برای مردم تشریح شوند .

انشاء الله بتوانیم در این ماه حد اکثر استفاده را ببریم ...

السّلامُ عَلَیکَ یا ابَاعَبدِالله

 


نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 89/9/18ساعت 2:53 عصر توسط سلمان نظرات ( ) |

خاطره ای از آیت الله بهاء الدّینی

همه چشم به استاد دوخته بودند . از بالای منبر مسجد پایین آمده ؛ روی زمین نشست و به منبر تکیه داد .با این که حرف های استاد تمام شده بود ، شاگردان هنوز در جای خود نشسته بودند و انتظار می کشیدند تا استاد چیزی بگوید . هیچ کسی دوست نداشت حتی یک لحظه ، فرصت هم صحبتی با این عالم بزرگ اخلاق را از دست بدهد .

استاد چای را سرکشید ، دستی به ریش های سفیدش کشید و آماده رفتن بود که یکی از شاگرد ها از جا برخاست و به نمایندگی از بقیه طلبه ها از استاد خواست تا توصیه ای مهم به آن ها بکند . نکته یا دستوری که راهنمای آنان برای زودتر رسیدن به خدا و سلوک های عارفانه باشد .

استاد لحظه ای سکوت کرد و بعد جواب داد :

« اگر بتوانید این دو کار را انجام دهید ، خیلی جلو خواهید بود ،

اول این که نماز را اول وقت بخوانید .

دوم این که دروغ نگویید .»


نوشته شده در تاریخ شنبه 89/9/13ساعت 12:33 صبح توسط سلمان نظرات ( ) |

فراموش کرده ایم ...

بسم الله الرحمن الرحیم

هرروزه فیلم های زیادی در سینما های سراسر کشورمان اکران می شود . مطمئناً چندین و چندی از آنها را دیده ایم ؛ آیا فقط به خود فیلم توجه داریم و یا به جنبه های دیگر آن هم می نگریم . امروزه بعضی فیلم ها با داشتن مجوز از اداره ارشاد اکران می شوند که با بی حیایی روی به ترویج عقاید پوچ غرب هستند ، عقایدی که جوانان کشورمان در مدت هشت سال دفاع مقدس جنگیدند و از عمر ، جوانی و جان خود گذشتند تا نگذارند آنها بر ملت ما غالب شوند ؛ ولی انگار امروز فراموش کرده ایم !

پس همه این کار ها برای چه بود ؟ بعضی از فیلم هایی که خود ما می سازیم ، دقیقا و بی هیچ پرده ای به این اهداف روی آورده است . در فیلم « دو خواهر » علاوه بر زننده بودن پوشش و حجاب هنر پیشگان ، در ادامه طرز برخورد و رفتار «امیر خالقی »( محمد رضا گازار ) و منشی دفترش ( بهنوش بختیاری ) و همچنین چندین مورد دیگر را می بینیم که انگار نه انگار حریم هایی وجود دارد .

علاوه بر این اکثر فیلم های به اصطلاح کمدی تنها با هدف خنداندن بینندگان ، به لودگی و شکستن حریم ها کشیده شده اند . مصادیق بسیاری را می توان در فیلم های « پوپک و مش ماشاالله » ، « لیمو ترش » ، « زندگی شیرین » و ... به وضوح دید .

اکنون به فکر فرو می رویم ؛ جوانان و نوجوانان ما چه کسانی را به عنوان الگو برای خود قرار داده و با آنان همزاد پنداری می کنند ؟ با هنر پیشگان فیلم های مختلف که که هر روز و هر ساعت در حال پخش هستند ، و یا رزمندگان و شهدای هشت سال دفاع مقدس که به حق کاملترین و پاک ترین افراد دوران بوده اند و به ندرت و آن هم در بعضی ایام خاص می توان بعضی از مستندات آنان را دید .

حال آیا فکر می کنیم آقا و خانم ......... در فلان فیلم سینمایی الگوی مناسبی برای دختران و پسران ما هستند ؟ آیا راضی می شویم در آینده فرزندانمان مانند این هنر پیشگان در فیلم های خود عمل کنند و یا می پسندیم که اعمال آنها برگرفته از عقاید و فرهنگ های ناب اسلامی باشند ؟

ای کاش مسئولین در کنار توجه به مقدار فروش و جوانب مادی فیلم ها ، کمی هم فکر و نیروی خود را در این موارد متمرکز می کردند .

به امید روزی که لازم به تذکر در این گونه موارد نباشیم ...

« الهمّ عجل لولیّک الفرج »


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 89/9/9ساعت 5:1 عصر توسط سلمان نظرات ( ) |

حربه

« بسم الله الرحمن الرحیم »

نقل شده است از حجت الاسلام محمد رضا رضایی از هم رزمان شهید بزرگوار عبد الحسین برونسی

یک روز خاطره ای از کردستان برام تعریف کرد . گفت : تو سنندج ، سر پست نگهبانی ایستاده بودم . هوای اطراف را درست و حسابی داشتم . یکدفعه دیدم از روبرو سر و کله ی یک دختر کرد پیدا شد . داشت راست می آمد طرف من . روسری روی سرش نبود . وضع افتضاحی داشت . محلش نگذاشتم تا شاید راهش را بکشد و برود . نرفت . برعکس آمد نزدیک تر . بهش نگاه نمی کردم ولی شش دانگ حواسم جمع بود که دست از پا خطا نکند . با تمام وجود دوست داشتم زود تر گورش را گم کند . چند لحظه گذشت . هنوز ایستاده بود . یک آن نگاش کردم . صورتش غرق آرایش بود . انگار انتظار همین لحظه را می کشید ، بهم چشمک زد و بعد هم لبخند ! صورتم را برگرداندم این طرف و غریدم : برو دنبال کارت .

نرفت ! کارش را بلد بود . یک بار دیگر هم حرفم را تکرار کردم . باز هم نرفت ! این بار سریع گلن گدن را کشیدم . بهش چشم غره ای رفتم . داد زدم : برو گم بشو وگرنه سوراخ سوراخت می کنم !

رنگ از صورتش پرید . یکهو برگشت و پا گذاشت به فرار . *

* ( گروه های ضد انقلاب در کردستان ، از راه های مختلفی می خواستند در صف آهنین رزمندگان اسلام نفوذ کنند. از جمله این راه ها ، یکی همین بود که دختران زیبا را برای رسیدن به مقاصد پلیدشان ، این گونه در یوغ می کشیدند ) .

کتاب خاک های نرم کوشک

نوشته : سعید عاکف


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 89/9/9ساعت 3:33 عصر توسط سلمان نظرات ( ) |

پرستیژ فرماندهی

« بسم رب الشهداء و الصدیقین »

روایت شده است از سید کاظم حسینی از دوستان و هم رزمان شهید برونسی

یادم هست همیشه علاقه خاصی ، هم نسبت به حضرت فاطمه زهرا (س) داشت ، هم نسبت به سادات و فرزندان ایشان . عجیب هم احترام هر سیدی را نگه می داشت ؛ یادم نمی آید توی سنگر ، چادر ، خانه و یا جایی باهم رفته باشیم و او زود تر از من وارد شده باشد . حتی سعی می کرد جلو تر از من قدم بر ندارد .

یک بار با هم می خواستیم برویم جلسه . پشت در اتاق که رسیدیم ، طبق معمول مرا فرستاد جلو و گفت : بفرما .

نرفتم . به اش گفتم : شما اول برو .

لبخندی زد و گفت : تو که می دونی من جلو تر از سید جایی وارد نمی شم .

به اعتراض گفتم : حاج آقا این جا دیگه خوبیت نداره که من اول برم !

گفت : برای چی ؟

گفتم : ناسلامتی شما فرمانده هستید و اینجا هم که جبهست ، و بالاخره باید ابهت و پرستیژ فرماندهی حفظ بشه .

مکثی کردم و زود ادامه دادم : این که من جلو تر برم پرستیژ شما رو پایین میاره .

خندید و گفت : اون پرستیژی که می خواد با بی احترامی به سادات باشه ، می خوام اصلاً نباشه !

کتاب خاک های نرم کوشک

مصاحبه و تالیف : سعید عاکف


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 89/9/9ساعت 3:23 عصر توسط سلمان نظرات ( ) |

ویلای جناب سرهنگ ( قسمت دوم )

« بسم الله الرحمن الرحیم »

ادامه داستان :

زن گفت: دنبالم بیا ...

گونی به دست دنبالش راه افتادم . رفتیم توی ساختمان . جلو راه پله ها زن ایستاد . اتاقی را در طبقه دوم نشانم داد و گفت : خانم اون جا هستن .

به اعتراض گفتم : معلوم هست می خوام چی کار بکنم ؟ این که نشد سربازی که بیام پیش یک خانم !

ترس نگاهش را گرفت . به حالت التماس گفت : صدات رو بیار پایین پسرم ! با اضطراب نگاهی به بالا انداخت و گفت : برو بالا خانم بهت می گن چیکار باید بکنی ، زیاد بد اخلاق نیست .

باز پرسیدم :آخه باید چیکار کنم ؟

انگار ترسید جواب بدهد . برای این که تکلیف را یکسره کنم ، رفتم بالا . در اتاق باز بود ؛ جوری که نمی توانستم در بزنم . نگاهی به فرش های دستباف و قیمتی کف اتاق انداختم .بند پوتین هام رو باز کردم و بیرونشان آوردم . با احتیاط یکی دو قدم رفتم جلو تر . گفتم : یا الله !

صدایی نیامد . دوباره گفتم : یا الله ، یا الله !

این بار صدای زن جوانی بلند شد: سرت رو بخوره ! یا الله گفتنت دیگه چیه ؟ بیا تو !

مردد و دو دل بودم . زیر لب گفتم : خدایا توکل بر خودت .

رفتم تو . از چیزی که دیدم چشمام یکهو سیاهی رفت . کم مانده بود نقش زمین شوم . فکر می کنی چه دیدم ؟

گوشه اتاق روی مبل ، یک زن بی حجاب و به اصطلاح آن زمان مینی ژوب نشسته بود ، با یک آرایش غلیظ و حال به هم زن ! پاهاش رو هم خیلی طبیعی و عادی انداخته بود روی هم . تمام تنم خیس عرق شد .

چند لحظه ماتم برد . زنیکه هم انگار حال و هوای مرا درک کرده بود ، چون هیچی نگفت . همین که به خودم آمدم ، دنده عقب گرفتم و نفهمیدم چطور از اتاق زدم بیرون . پوتین هام رو پام کردم و بند ها رو بسته ، نبسته ، گونی را برداشتم  . زن بی حجاب با عصبانیت داد زد : آهای بزمجه کجا داری میری ؟ برگرد !

گوشم بدهکار هارت و هورت او نشد . پله ها رو دوتا ، یکی اومدم پایین . رنگ از صورت زن چادری پریده بود . زیاد بهش توجه نکردم و رفتم تو حیاط . دنبالم دوید بیرون . دستپاچه کفت : خانم داره صدات میزنه .

گفتم : این قدر بزنه تا جونش در بیاد !

گفت : اگر نری می کشنت ها !

عصبی گفتم : بهتر !

من می رفتم و زن بیچاره هم تقریبا دنبالم می دوید . دم در یادم آمد آدرس پادگان را بلد نیستم . یکدفعه ایستادم . زن هم ایستاد . ازش پرسیدم : پادگان صفر چهار کدوم طرفه ؟

حیران و بهت زده گفت : واسه چی می خوای ؟ !

گفتم : می خوام از این جهنم دره فرار کنم .

گفت : به جوونیت رحم کن پسر جان ، این کارا چیه ؟ این جا بهترین غذا ، بهترین پول و بهترین هر چیزی رو بهت می دن ؛ کیف می کنی .

با غیظ گفتم : نه ننه ، می خوام هفتاد سال سیاه همچین کیفی نکنم .

وقتی دیدم زن می خواهد مرا منصرف کند ، بی خیال آدرس شدم و از خانه زدم بیرون . خیابان خلوت بود و پرنده پر نمی زد . فقط گاه گاهی ماشینی می آمد و باسرعت رد می شد .

آن روز هر طور بود بالا خره پادگان رو پیدا کردم . از آن چیز هایی کهآن جا دستگیرم شد ، خونم بیشتر به جوش می آمد . آن خانه ، خانه یک سرهنگ بود که من آ ن جا حکم یک گماشته داشتم . می شدم خدمتکار مخصوص آن زن که همسر یک جناب سرهنگ طاغوتی بی غیرت بود !

به هر حال دو ، سه روزی دنبالم بودند که دوباره ببرندم همان جا . ولی حریفم نشدند . آخر آن سرهنگ با عصبانیت گفت : این پدر سوخته رو تنبیهش کنین که بفهمه ارتش خونه ننه بابا نیست که هر غلطی دلش می خواد بکنه .

هجده تا توالت آن جا داشتیم که همیشه چهار نفر مامور نظافتشان بودند . تازه آن هم چهار نفر برای یک نوبت . نوبت بعد چهار نفر جدید می آمدند . قرار شد به عنوان تنبیه خودم تنهایی همه توالت ها رو نظافت کنم .

یک هفته تمام این کار را کردم ، تک و تنها پشت سر هم. صبح روز هشتم مشغول کار بودم که یک سرگرد آمد سروقتم . خنده غرض داری کرد و گفت : ها ، بچه دهاتی ! سر عقل اومدی یا نه ؟

جوابش را ندادم . با کمال افتخار و سربلندی تو چشماش نگاه می کردم . کفری تر از قبل ادامه داد : قدر اون همه ناز و نعمت رو حالا می فهمی ، نه ؟

بر و بر نگاش می کردم .گفت : انگار دوست داری برگردی همون جا ، نه ؟

عرق پیشانی ام را با آستین گرفتم . حقیقتا توی آن لحظه خداو امام زمان کمکم می کردند که خودم رو نمی باختم . خاطر جمع و مطمئن گفتم : این هیجده تا توالت که سهله جناب سرگرد ، اگه سطل بدی دستم و بگی همه این کثافت ها رو خالی کن تو بشکه ، بعد ببر بریز تو بیابون ، و تا آخر سربازی کارم همین باشه ؛ با کمال میل قبول می کنم ، ولی تو اون خونه دیگه پا نمی گذارم .

عصبانی گفت : حرفت همینه ؟

گفتم : اگه بکشیدم ، اون جا نمی رم .

بیست روز مرا تنبیهی همان جا گذاشتند . وقتی دیدند حریف اعتقاد و مسلکم نکی شوند ، آخرش کوتاه آمدند و فرستادنم گرو هان خدمات .

منبع : کتاب خاک های نرم کوشک

به قلم : سعید عاکف


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 89/9/8ساعت 5:20 عصر توسط سلمان نظرات ( ) |

   1   2      >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت